تبليغاتX
سرزمین
سرزمین

خستگی

من دلم برای خودم تنگ شده است

دلم برای تو هم که شکستی همه وجودم را نیز تنگ شده است

من صادقانه باخته ام همه چیز را

 

نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت 21:57 توسط آوا| |
عادت دارم وقایع روزانمرو تو سررسید بنویسم این روزها دوتا کلمه بدجور تو نوشته

هام تکرار میشن(تنهای)و (بیکاری).

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 23:54 توسط آوا| |
افسردگی داره منو میخوره روزهای خیلی بدی دارم خیلی بد به بدی بهار بی بارون،زمستان بی برف ،آسمان بی خورشید،پاییر بدون برگریزان ،دل بی عشق و... روزهای خیلی خیلی بدی دارم خیلی بد

پ.ن:به لبخند آیینه ای تشنه ام

نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 18:16 توسط آوا| |
رد آهم بر روی شیشه خاطره میشود باران می آید ماشینها در هم قفل میشوند و من در روزهای گذشته مثل همه سالها و یادها غرق می شوم .بگذار بهار کار خود را کند به او چه مربوط که من غمگینم...

پ.ن:"احساس غریبی نکنی من هستم" یه چای داغ و این جمله از یه دوست تو میحط کاری که تازه رفتی خیلی دلچسبه

نوشته شده در جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 21:21 توسط آوا| |
آخرین روزی که درس و دانشگاه تموم شد یه نیروی عجیبی هی بهم نهیب میزد تو میتونی به اندازه خودت تغییر ایجاد کنی به قول بچه ها بترکونی این طوری بود که وارد دنیای روزنامه نگاری شدم  با کلی عشق و علاقه وحشتناک. ،هی بپرس ،هی بنویس، هی پاکنویس کن. شبها تا سپیده صبح بشین و کلمه ها رو بالا پایین کن تا به قولی تاثیر خودشو بزاره شاید  بتونی  حق کسی یا کسانی را بگیری غافل از اینکه حق خودمم نتونستم بگیرم. در طول ۸ سال روزنامه نگاری تو روزنامه ها و مجله های مختلف با آدمهای زیادی روبرو شدم، حقوق ناچیز و کار زیاد ،بی ثباتی شغلی ،وقت نکردن برای گفتن دردهای صنفی، مشاهده بعضی کثافت کاریها پشت این کلمات لطیف ،پا گذاشتن یه عده روی شونه هام برای بزرگشدن خودشون،قصه های که روی کاغذ اومد اما همیشه  با یه خودکار قرمز دورش یه خط کشیدن که ای بابا بیچارمون میکنن،نونمونو میبرن چرا نمیفهمی ،میخواهی قهرمان بازی در بیاری و هزار درد دیگه  چیزهای بود که هرگز از من و دوستان مطبوعاتییم  جدا نشدن .پس از گذشت این همه سال یه مشت نوشته که کلی عشق پشتشه، یه عالمه خاطره تلخ و شیرین ، یه دنیا حسرت برام مونده و البته نفسهای  که خیلی به خاطر فشارهای عصبی راحت کشیده نمیشن و لبخندی که سالهاست فراموش شده. کاش همون روز اول که داشتم به سمت روزنامه همشهری میرفتم راهمو کج میکردم سمت یه پیتزا فروشی و میگفتم یه کارگر خانوم نمیخوایین. احمقانه است که من هنوز با همه این اوصاف عاشق روزنامه نگاریم عاشق عاشق ،کاش هیچوقت از خودم نپرسم شکست خوردم یا ...

نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 21:38 توسط آوا| |
نامه نوشتن برای خدا خیلی کار شیرین و در عین حال مشکلی هست گفتن از همه چیزهای که او میدونه و خواستن چیزهای که بازم میدونه ...با اینکه هیچ حرف تو براش جدید نیست اما از اینکه به خاطر آرامش خودت بهش رو کردی خوشحال میشه و حتی پاداش هم میده

پ.ن:سلام من خوبم تو  هم  که خیلی خیلی خوبی .آره موضوع همون مسائل همیشگیه فقط چون خواستم سبک شم برات نوشتمشون؛ دادم دست باد برات بیاره ممنونم...

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 0:48 توسط آوا| |
بهارهم اومد به همین سادگی 

بدون هفت سین،بدون تو ،بدون من

                              چه بهار خالی از همه چیزی

                                                                             نمیدانم چرا ؛اما مبارک

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 17:52 توسط آوا| |
دبیرستان که بودم توی کتاب ادبییاتمون داستانی بود به نام آخرین درس از کتاب قصه های دوشنبه اثر آلفونس دوده اون روزها خیلی دوست داشتم که همه قصه های دوشنبه را بخونم اما هیچ وقت نشد که برگهای دوشنبه را ورق بزنم اما حالا روزهای دوشنبه من به لطف دوستانم خیلی عالیه ما که بیشتر اوقات من و یکی از دوستان بسیار خوبم هستیم توی یه کافه دور میز چوبی میشینیم و  کلی گپ میزنیم یه وقتهای جمع دو نفره ما بزرگتر میشه و تو این حلقه ،دوستان دیگری هم جا میگیرن دیگه نگران نخوندن قصه های دوشنبه نیستم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 1:3 توسط آوا| |
تو روزنامه هرکسی داره یه کاری میکنه ، من پشت میز کارم لا به لای خبرهای اقتصادی نفت،طرح تحول،مسکن،واردات،بودجه،دعوای دولت و مجلس،نگرانی دنیا از بحران جهانی و هزار تا موضوع نعلتی دیگه یه بخش  از ذهنمو که نزاشتم این واژه ها بهش نفوذ کنن باهمه کم وسعت بودنش اختصاص دادم به کلماتی از جنس دیگه،کلماتی که به قول هدایت روح آدمو میخورن...

پ.ن :نعلت به من که نمیتونم از  ترانه "تحمل کن" ابی  بگذرم

تحمل كن عزيز دل شكسته
تحمل كن به پاي شمع خاموش
تحمل كن كنار گريه من
به ياد دلخوشيهاي فراموش
جهان كوچك من از تو زيباست
هنوز از عطر لبخند تو سرمست
واسه تكرار اسم ساده تو ست
صدايي از منه عاشق اگر هست


منو نسپار به فصل رفته عشق
نذار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوشه بخشاينده تو
به من فرصت بده برگردم از من

به تو برگردمو يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم

نذار از رفتنت ويرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا ميپاشم از هم
تحمل كن، تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه عشق توام من
به پايانم نبر از نو بيآغاز

نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 17:48 توسط آوا| |
تو آستانه سی سالگی رسیدن به بعضی نتایج خیلی تلخه، خیلی

وقتی نگاه کنی و ببینی سهمت از دوست داشتن  یه روح زخمیه با کلی درد

 نتیجه میگیری چقدر اشتباه کردی ،نتیجه میگیری کاش تو هم تو رابطه دوست داشتن دنبال حساب کتاب بودی،

کاش قدمهای طرف مقابلتو میشموردی و به همون اندازه قدم برمیداشتی

کاش بی محابا عاشق نبودی

سهم یه روخ زخمی و خسته اصلا انصاف نیست آن هم با یه مشت خاطره...

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 23:6 توسط آوا| |