تبليغاتX
سرزمین

سرزمین

جایی برای صدبار مردن و زنده شدن
فاصله
یکی از همین روزها باهم زیر باران کلی قدم میزنیم انقدر حرف میزنیم که برگها خسته بشن

پ.ن: این فاصله نیست غربته عزیزم.

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت23:22توسط اوا |
مرگ مرگ نیست
چند سال پیش آن موقع که دبیرستان میرفتم با یکی از دوستام بدجور شیفته ی بازی خسرو شکیبای شده بودیم آن قدر که تو آن دوران پر محدودیت گشتیم و شماره خونشو پیدا کردیم. یه صدای ظبط شده که صدای خود شکیبای بود دعوت به پیغام گذاشتن میکرد ما چندین بار شماره را گرفتیم تا بتونیم آن صدا رو  هی بشنویم چقدر خوشحال بودیم ....

زمان گذشت و نه پری یادمون موند و نه هامون حتی با همه لذت  بردن از اتوبوس شبم پیاده شدیم و حالا با دستهای خالی نگاه میکنیم که چطور خسرو شکیبای بازیگر توانمند با آن صدای غریب و پر ابهتش داره میره .کاش میدونستیم آن تکه ای از کیمیاست.

+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت23:16توسط اوا |
تمام
یه قصه بود که شروع نشده تموم شد مثل من و تو .
+نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت0:45توسط اوا |
رودست
انگار بازم رو دست خوردی .بخند اره بخند خاک بر سرت اینم قلبه که تو داری پس کی میخواهی آدم بشی کی

پ.ن :خسته شدم

+نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت0:14توسط اوا |
مهمان
چشمهای قشنگ و پر از مهربونیش روی کلمات سر میخورن. اون مهمون عزیز دلتنگیهای من تو این دنیای مجازیه، دنیای که  با اومدنش از تو همین مجازیها خیلی قشنگ شده خیلی.
+نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت1:18توسط اوا |
اشک
اشکهام خسته شدن اینقدر آمدن و رفتن اما خبری از تو نشد هیچ خبر
+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت0:29توسط اوا |
پایان
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست. گفتی تو محیط جدید میشه آدم تو لاک خودش بره. اره همین طوره .خواستم برات اف بزارم نشدُ خواستم بهت بگم چقدر دلم تنگ میشه واسه همه چیز ُ دارم تموم میشم .

و قلب این کتیبه مخدوش که در خطوط اصلی آن دست برده اند به اعتبار سنگی خود دیگر احساس اعتماد نخواهد کرد

پ.ن : همه قصه همینه.منم تو محیط کار جدیدم خیلی ساکتم تنها همدمم خبرهای ضدو نقیضی هستن که انگار دارن روح منو میخورن میبنی گاهی چاره ای جزتحمل نیست.

 

+نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت0:25توسط اوا |
نفرین
قدیمها وقتی میخواستن از کسی انتقام بگیرن میگفتن نفرینش کن،بسپارش دست خدا خودش میدونه چی کارش کنه. حالا چی،نه نفرینی مونده نه آهی و نه حتی خدای که بسپاری به دستش تا اون به حسب هرچیزی انتقام تو را بگیره.

پ.ن:اینقدر پستن که حتی نمیشه نفرینشون کرد فقط بهشون میخندم .

پ.ن: نوشته بودی اغوش خالی هر روزه وووووووووووووووووووووای میدونی من دلم میخواهد برم و خاطراتمونو با خودم به دورترین نقطه دنیا ببر تا دست هیچ حسودی بهش نرسه.میبینی این دنیای مجازی رابط ما شده ممممممممممممممممممممممممممممممتنفرم،مممممممممممممممممتنفر

 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت0:15توسط اوا |
اخرین برگ
از این اتفاق می ترسیدم که تو نمایشگاه عکس  بگذاری  من نباشم بشنوم ، من نباشم ببوسمت ،من نباشم بغلت کنم و از خوشحالی هزاران بار بگم ععععععععععععععععععععالیه ، من نباشم. وای من نبودم. میدونی یعنی چی ،یعنی آخر جا موندن ،آخر تنهای ،آخر درد.

پ.ن :من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت1:21توسط اوا |
صندلی
بعضی از آدمها که تعدادشون خیلی هم زیاده  حتی اگر موقعیتی را به کثیف ترین قیمت به دست آورده باشند احساس غرور می کنند. اونها همیشه از اینکه یه روزی یه نفر خداحافظی کنه و بره خیلی خوشحال میشن و سریع با احساس مدیرت یه جوری کسی را که همکار و دوستشون بوده نگاه میکنن که انگار زیادی بوده.
+نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت0:32توسط اوا |